تبليغاتX
dAndY cAn UnDerStand yOu  
به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین عاشقان آتش نگیرد

مراقب حرفهايت, احساساتت,  واكنش هايت باش!!   آخر آدم ها  خوب   بلدند   يك روزي يك  جايي  يك  جوري  به رُخت   بكشند   تمامت  را!!!

+ نوشته شده در  نهم بهمن 1390ساعت 10  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 
         اون دلش پیش یه احساس دیگست

                      خوب می دونم

          می دونم منو نمی خواد                        از تو چشاش می خونم

          من واسش فرقی ندارم               که برم  یا  بمونم

          نمی خواد عشقمو دیگه                                                     اینو  حالا..    می دونم

          چرا عشقمو نخواست                  واسه  چی  نموند  کنارم

           مگه بهش نگفته بودم                  کسیو  جز  اون  ندارم

          می دونست عاشقشم من                                                                می دونست  براش  میمیرم

          می دونست آرومه قلبم              وقتی  دستاشو  میگیرم

          دیگه رفته از کنارم                  بودنش    با    من    محاله

          چرا عشقمو نخواست                 این هنوز برام  سؤاله

        چرا عشقمو نخواست                   واسه چی نموند  کنارم

              مگه بهش نگفته بودم                  کسیو  جز  اون   ندارم

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1390ساعت 19  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 
ساده لباس بپوش،

ساده راه برو,

اما در برخورد با دیگران ساده نباش,

                              سادگی ات رانشانه میگیرند, برای درهم شکستن غرورت

+ نوشته شده در  دوم بهمن 1390ساعت 23  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 
بگذارید و بگذرید، ببینید و دل مبندید، چشم بیاندازید و دل مبازید، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.

این روزها که می گذرد یک ترانه تلخ قصه ی تنهایی مرا می سراید. سمفونی گوش خراشی است.

روزهاست پنبه دگر فایده ندارد.......

باید باور کنم تنهایم


همه خودم را مال تو کرده ام؛ چقدر دنیای تو بزرگ است هنوز از تنهایی سخن می گویی؟؟

چقدر کم هستم!!!

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1390ساعت 20  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

دوست داشتن یعنی اینکه باورش داشته باشی .

 دوست داشتن یعنی اینکه میدونی به یادت نیست و حتی آدم حسابت نمی کنه ولی ...

 با تموم وجود باورش داشته باشی و از ته قلبت براش آرزو کنی که همیشه سالم باشه

 

 دوست داشتن یعنی اینکه میدونی دلت پیشش گیره ولی خب روت نشه بری

 و بهش بگی دوستت دارم .

 

 دوست داشتن یعنی تموم خطر ها و بلا ها رو به جون بخری ولی حاضر باشی

 فقط یه دقیقه جواب سلامت رو بده و حالت رو بپرسه ...

 

 دوست داشتن یعنی اینکه با تموم وجودت قبولش کنی....

 

 دوست داشتن یعنی اینکه امید داشته باشی که یه روزی بهش میرسی ..

 حتی اگه اون روز توی قصه ها و افسانه ها باشه....

 

 دوست داشتن یعنی اون لحظه هایی که روبروش نشستی و داری نگاش می کنی

 و یواشکی اشک میریزی تا اون متوجه نشه ولی می بینی اون اصلا حواسش بهت نیست

 و داره کار خودش رو می کنه ...

 

 دوست داشتن یعنی اینکه هر لحظه از خدا بخوای اونو بهت بده....

 

 دوست داشتن یعنی وقتی اونو میبینی دست و پات سست بشه وقلبت تند تند بزنه نتونی بگی سلام ....

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1390ساعت 21  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

بیا  بشین  کنارم

نه  بشین  روبروم

حالا  سرتو  بگیر   بالا

صاف  تو چشام  نگا  کن

 توی  چشامو  میتونی  بخونی ؟

دستامو  میبینی؟

دساتو  بذار  روش

پوستمو ، حرارتشو حس میکنی؟

اصلن  میدونی  چی  میخوام  بهت   بگم ؟

+ نوشته شده در  یازدهم دی 1390ساعت 18  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

این ضرب المثل از آنجا باب شد که در زمان قدیم ، شخصی خطایی مرتکب شد ، حاکم دستور داد برای مجازات خطایی که مرتکب شده بود ، یکی از این سه راه را انتخاب کند: یا صد ضربه چوب بخورد ، یا یک من پیاز بخورد ، یا اینکه صد تومان پول بدهد.

مرد گفت: «پیاز را می خورم.» یک من پیاز برای او آوردند. مقداری از آن را خورد ، دید دیگر قادر به خوردن بقیه اش نیست. گفت:  «پیاز نمی خورم ، چوب بزنید.» به دستور حاکم او را برهنه کردند. چند ضربه چوب که زدند بی طاقت شد و گفت: «نزنید ، پول می دهم.» او را نزدند و صد تومان را داد .

بیچاره هم پیاز را خورد و هم چوب را ، آخر سر صد تومان جریمه را هم داد.

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1390ساعت 17  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

تعليم و تربيت ، دانه اي در درون شما نمي کارد ، اما دانه هاي شما را مي روياند.

... جبران خليل جبران ...

من سکوت را از آدم پرگو آموختم ، برداري را از نابردبار و مهرباني را از نامهربان . اما عجيب است که قدردان اين آموزگاران نيستم.

... جبران خليل جبران ...

در تعليم و تربيت ، ذهن به تدريج از تجربيات علمي به نظريات عقلاني ، تجربه معنوي و سپس به سوي خدا رهسپار مي شود.

... جبران خليل جبران ...

تعليم و تربيت ، دانه را آبياري مي کند ، اما از پيش خود دانه اي به شما نمي دهد.

... جبران خليل جبران ...

+ نوشته شده در  دوازدهم آذر 1390ساعت 18  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

نمی دونی، نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه،
به چه رنگه، به چه حاله
مثل یک جام شرابه
نمی دونی ، نمی دونی چه عمیقه ، چه سخنگو مثل اشعار مسیحایی حافظ ،
یه کتابه یه کتابه
مثل یک جام شرابه
نمی دونی ، نمی دونی که چه رنگه ، چه قشنگه ، رنگ آفتاب بهاره ،
مثل یک جام بلوره شایدم چشمه ی نوره
مثل یک جام شرابه نمی دونی که دل من توی اون چشمای شوخت،
روی اون برکه ی آروم یه حبابه یه حبابه
مثل یک جام شرابه
نمی دونی و به جز من دگری هم نمی دونه ،
که یه دنیا توی اون چشم سیاهه
هرکی گفته ، هرکی می گه ،
همه حرفه تو رو می خواد بفریبه
جز دل من که پر از عشق و جنونه حرف اون چشم سیاهو
دل دیگه نمی دونه چشم دیگه نمی خونه
نمی دونی، نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه،
به چه رنگه، به چه حاله
مثل یک جام شرابه

+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1390ساعت 17  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ
رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه.
موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت.


جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزم ها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.

مادربزرگ به سالی گفت: " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" جانی ظرفا رو شست.
بعداز ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت: " متأسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت: " نگران نباشید چون که جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"  اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت: " عزیز دلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم؛ اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"


      **************************************************
گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید... هرکاری که شیطان دائم اون رو به رُختون می کشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست، باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها می بخشه بلکه فراموش هم میکنه.
همیشه به خاطر داشته باشید:


                        *خدا پشت پنجره ایستاده*

+ نوشته شده در  پنجم آبان 1390ساعت 8  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

توی قصابی بودم که پیرزنی آمد تو و یک گوشه ایستاد ... یک آقای خوش تیپی هم آمد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم ...

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش ... همینجور که داشت کارش را می کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخوای ننه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: همینه گوشت بده ننه !

قصاب یک نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پونصد تومن فَقَط اشغال گوشت میشه ننه ... بدم؟! پیرزن کمی فکر کرد و گفت: بده ننه!

قصاب آشغال گوشت های اون جوان را می کند ومی گذاشت برای پیرزن ... جوانی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی می کرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر؟! پیرزن نگاهی به جوان کرد گفت: سگ؟!! جوان گفت: اره ... سگ من این فیله هارو هم با ناز می خوره ... سگ شما چجوری اینارو می خوره؟!
پیرزن
 گفت: میخوره دیگه ننه ... شکم گشنه سنگم میخوره ... جوان گفت: نژادش چیه مادر؟! پیرزنه گفت: بهش میگن توله سگ دوپا ننه ...ایناره برای بچه هام میخوام ابگوشت بار بذارم ! جوونه رنگش عوض شد ... چند تیکه بزرگ از گوشتهای فیله رو برداشت گذاشت روی آشغال گوشتهای پیرزن ... پیرزن بهش گفت: تو مگه ایناره برای سگت نگرفته بودی؟! جوان با شرمندگی گفت: چرا ! پیرزن گفت: ما غذای سگ نمیخوریم ننه ... بعد فیله ها رو گذاشت آن طرف و اشغال گوشتهایش را برداشت و رفت !

قصاب هم شروع کرد به وراجی که: خوبی به این جماعت نیومده آقا ... و از این چرندیات ... و من همینطور مات مانده بودم ...

بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانو‌هایت زندگی کنی ...

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1390ساعت 9  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

تا حالا بهت نگفتم ولی حالا می خوام بگم بی تو میمیرم ..

می خوام بگم تو دنیای منی ..

می خوام بگم با تو بودن چه لذتی داره ..

می خوام بگم دوست دارم فقط به خاطر خودت !!

می خوام بگم شدی مجنون عشقم …

می خوام بگم هر وقت اراده کنی برات میمیرم !

می خوام بگم که می خوام دلمو فرش زیر پات کنم ..

می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !!

می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه !!

می خوام بگم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم …

می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم …

می خوام بگم هیچ وقت طاقت هجرتو ندارم …

می خوام بگم مثل خرابه های بم خرابتم …

می خوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ..

می خوام بگم هر جور که باشی دوست دارم !!

می خوام بگم غم تو رو به شادی دیگران نمیدم !!

می خوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوست دارم ..

می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم …

می خوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!

می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!

می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ..

می خوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!

می خوام بگم در حد پرستش دوست دارم ….!

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1390ساعت 11  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود.

راه کار دیگری جستجو کنید  و اگر نیافتید همان در را بشکنید.

ارد بزرگ

+ نوشته شده در  دوم شهریور 1390ساعت 10  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.

 روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند  و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند

 به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.

 با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند. 

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. 

 این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

 در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید.»

 روستایی‌ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند...

 البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون...!!!

دو چيز را پاياني نيست : يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان . البته در مورد اولي مطمئن نيستم!!!

                                                        آلبرت انيشتين

+ نوشته شده در  سوم تیر 1390ساعت 10  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

يكي از دوستانم به نام "پل" يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود.
شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد.

پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: ” اين ماشين مال شماست ، آقا؟”

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است”.
پسر متعجب شد و گفت: “منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت.

اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد: ” اي كاش من هم يك همچین برادري بودم.”
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: “دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟”
“اوه بله، دوست دارم.”

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: “آقا، ميشه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟”

پل لبخند زد.

او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است.

اما پل باز در اشتباه بود ...

پسر گفت: ” بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد.”

 

پسر از پله ها بالا دويد.

چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود.

سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :

” اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداختکؤ نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني.”

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند.

برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند!

+ نوشته شده در  سوم تیر 1390ساعت 10  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

در تمام تردیدهاو شایدهایم

 بدان!

 تنها تویی که بایدی...

 تنها تو...

 حتی به خودت هم دل مبند

 می رسد روزی که حتی

 نگاهت را نمی شناسی

 به جز حضور تو

 هیچ چیز این جهان بیکرانه را

 جدی نگرفته ام

 حتی عشق را...

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1390ساعت 10  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

شیشه ای میشکند. یک نفر می پرسد، علتش چیست؟

چرا شیشه شکست؟

مادرم می گوید: شاید این رفع بلاست.

یک نفر زمزمه کرد: باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد،

شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم، مثل آن شیشه ی مغرور شکست.

 عابری خنده کنان می آمد.

تکه های آن رابرمی داشت. مرهمی بر دل تنگم می شد.

 امشب اما دیدم، هیچ کس هیچ نگفت.غصه ام را نشنید.

از خودم می پرسم: ارزش قلب من آیا

 از شیشه ی پنجره هم پست تر است؟

 دل من سخت شکسته است   اما..

هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟!...

+ نوشته شده در  بیست و دوم بهمن 1389ساعت 11  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت . پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند . صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .سرانجام صاحب کاردرحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد . در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .

این داستان ماست

 
ما زندگیمان را میسازیم .هر روز میگذرد .گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم .اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم .فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست . شما نجار زندگی خود هستیدو روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود .یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا می شود .

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1389ساعت 16  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌کرد. بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!

 

کنجکاویشان بیش‌تر شد و کوشش علاقه‌مندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.

کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصول‌های مرا خراب نکند!»

همین تشخیص درست و صحیح کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقه‌های بهترین غله را برایش به ارمغان می‌آورد.

“گاهی اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کیفیت و سطح آنها، کاری کنیم که از

تأثیرات منفی آنها در امان باشیم”

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1389ساعت 16  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 
در کنار جاده عشق

 بايک بغل ياس منتظرت مي مانم

   دلواپسي هايم را به شب مي بندم

      قاصدکهاي خيالم را به سويت پرواز مي دهم

         ترنم صدايت وجودم را ازعشق سرشار مي کند

            ديگر از نامردي ها خسته ام و زير سکوت قلبهاي آهني مي شکنم

                من تو را و يادت را همچو مرواريدي گرانبها در صدف امن و امان قلبم جاي ميدهم

                                                                                        تا از گزند فراموشي در امان باشد   ...

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1389ساعت 14  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

مي گويند: بتاب !
از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي !
و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم !
مي گويند: بخوان !
از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده !
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم !
مي گويند: برقص !
از بلنداي ناز تا خواهش نياز !
و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم !
مي گويند: بمان !
از ديروز روز تا فرداي شب !


و من...
و من مي روم !
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند !
مي روم که آغاز کنم !
از امروز روز تا فرداي روزتر؛
اما؛
آخر بي همسفر که نمي شود پريد !
بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد !
تو بالهاي مرا بگيري و من دستان تو را !
و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کني !

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1389ساعت 9  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

شکسپیر:  

خیانت تنها این نیست که شب  را  با  دیگری بگذرانی ...

خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد  !

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست  دیگری

بگذاری ...

خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد.

+ نوشته شده در  بیست و یکم مرداد 1389ساعت 21  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

دستهايم را که ميگيري ...

حجم نوازش لبريز ميشود!

گويي تمام رزهاي زرد باغها

با دستهاي بي دريغ تو

براي من

چيده ميشوند

و قلب من

پرنده اي ميشود

به پاکي بيکران نگاهت

پر ميکشد ...

و در آن وسعت بي انتها

در خاکستري اندوه ابرها

گم ميشود

دستهايم را که ميگيري ...

نگاهم

اين قاصدک هاي بي تاب هزاران شور

در آبي فضا رها ميشوند

و بغض گريه ها

از شنيدن نفس زدن هاي روح

زير هجوم آوار سرنوشت

بي صدا شکسته ميشود ...

دستهايم را که ميگيري ...

عبور تلخ زمان را

ديگر

نميخواهم که باور کنم .....

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1389ساعت 11  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

سر راهم سبز شدند و آسان بردندش

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

کسی او را نگرفت خودم دادمش ....  چه آسان و ساده

مقصر منم.

او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم ...

در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم

 و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش.

سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است

آری مقصر منم

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1389ساعت 19  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

با تو من بیگانه هستم بعد از این        فکر کن دیوانه هستم بعد از این

قصر رویای مرا کردی خراب           کنج این ویرانه هستم بعد از این

تو دلت با او، و من از راه دور          دور تو پروانه هستم بعد از این

هرکسی آمد به طعنه گفت و رفت      بی دل و جانانه هستم بعد از این

گفته بودم عشق یک افسانه است       من خودم افسانه هستم بعد از این

+ نوشته شده در  چهاردهم تیر 1389ساعت 12  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

پارسال با او زير باران راه مي رفتم  ......  .

امسال راه رفتن او را با ديگري در زير باران  دیدم و اشکهايم را ديدم  ...... .

 

شايد باران پارسال اشکهاي فرد ديگري بوده  ...... .

+ نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 21  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

آیا مردم موفقی كه همواره محزون و غمگین اند دیده اید؟ شاید بسیار فكر كنید و موردی بخاطر نیاورید. گاردیان انلیمیتت در مقاله ای دستورالعملی داده است به این قرار: «اگر  شاد باشید قطعاً در زندگی پیش خواهید افتاد.» این دستور العمل نشان  می دهد كه مردم شاد دوست دارند كه تجارب جدید را امتحان كنند. و همواره بدنبال رقابت با دیگران هستند. و این اقدام آنها منجر به موفقیت آنها در حرفه، سلامتی و روابط اجتماعی می شود.

كاملاً منطقی است زیرا تمایل به امتحان تجارب جدید، روشی برای بیان قدرت ابتكار و خلاقیت است، و مردم خلاق تمایل دارند كه در حل مسایل و سؤالات مشكل موفق باشند. بنابراین اگر چنین افرادی با سؤالات مشكل درگیر باشند موفق تر خواهند بود.

همچنین توجه داشته باشید كه شادی می تواند منجر به بالا رفتن قدرت سیستم ایمنی بدن شود و بنابراین افراد شادتر سالم تر خواهند بود. فواید شادی بهترین شرایط را برای افزایش افكار و احساسات مثبت فراهم می كند. اگر چه شادی بایستی سنجیده و منطقی باشد، پروف لیوبمیرسكی (كسی كه تحقیقاتش در رسانه های روانشناسی امروزی منتشر می شود.) بیان كرده است ...” تجربه ما ثابت كرده است كه بهتر است مردم غمگین در زندگی شان با انجام كارهایی كه باعث شادی شان حتی به طور موقتی می شود تكرار احساسات مثبت را امتحان كنند.“

اما هشداری وجود دارد كه عوامل شادی ساز نباید خطرناك باشد، مانند رانندگی سریع یا مواد مخدر،مثل بعضی شكلاتها و قرصها.

تقویت روحیه و شاد بودن می تواند چند فایده داشته باشد ” انسانهای شاد دوست داشتنی تر و اجتماعی ترند. بهتر بر استرس غلبه می كنند و شانس بیشتری برای سلامتی و طول عمر بیشتردارند و....“

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 18  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

اکنون که می نویسم از تمام شب های تنهایی ام تنها ترم
از تمام دلتنگی ها دلتنگ ترم
هم چون روز روشن بر من هویداست که در مسیر زندگی ات روانه خواهی شد
و شاید هیچ گاه من در خاطرت نمانم
و من بی شک هر جا که باشم نشانی از تو دارم
که با تو بودن را برایم زنده می کند
تو می روی ومن با لبخند بدرقه ات می کنم
من می مانم و کوله باری ازاحساس تنهایی
می مانم
باز هم مثل همیشه
اما می دانم
در تنهایی هم
با من هستی

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 22  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

با عرض معذرت مي خوام نامه هاتو پاره كنم
كه از دلم بيرون بري قلبتو آواره كنم
با عرض معذرت مي خوام يه حرفي به تو بزنم
فكر نكني دارم نصيحت مي كنم يا حرف بي خود مي زنم
مي خوام بگم من اومدم كه عشقمو پس بگيرم
اين بهتره تا كنج غربت بميرم
يادت مياد خواستي به من نفرت و ثابت بكني
بي خبر از اينكه داري قلبم و عاشق مي كني
اما ديگه تموم شده هر چي كه بوده بين ما
شاهد چشماي ترم كي بوده جز خود خدا
با عرض معذرت مي خوام بگم سراغ من نيا
حتي منو صدا نكن ديگه نپرس چرا چرا؟
برو برو كه قلب من براي تو يه ذره هم جا نداره   
ميخوام فراموشت كنم اين ديگه اما نداره
تا كي بايد كنار تو يه جوري زانو بزنم
كه فكر كني غلامتم لايق اين جور بودنم
تا كي بايد غرورم و پيش دل تو بشكنم
به پاي اطوار و ادات از همه چي دل بكنم
ديشب به خواب من اومد يه لحظه از جداييمون
با عرض معذرت مي خوام خوابم و تعبير بكنم

--------------------------------------------------------

تنهاكسي كه قلبت وپس نمي داد
براي دوست داشتن تو فرصت رو از دست نمي داد
اينو بدون اون غريبه من بودم
توقعم زياد بود براي تو كم بودم
به رسم بي وفايي دل به نگام نبستي
به خاطر غرورت زدي من و شكستي
دلم داره مي سوزه از اين همه دورويي
قند تو دلت اب مي شه چقدر بي چشم و رويي
اين و بدون براي من دنيا به اخر رسيده
دل غريب و بي كسم از عشق تو خير نديده
خدا كنه كه نفرينم دامنت و بگيره
با هم برابر مي شيم وقتي دلت بميره
برو هواتو ندارم برام يه خط قرمزي
حتي ديگه نمي خوامت براي من بي ارزشي

-------------------------------------------------------

چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند، نه اراده‌ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1388ساعت 10  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 

وقتی پا توی راه میزاری

بپرس

مشورت کن

پر از تجربیات دیگران شو

و ...

و به همه اونا خدا رو اضافه کن.

 

یقیناً برد با توست

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1388ساعت 21  توسط ¸¸.•*´عاشق داغ دیده¸¸.•*´ | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ღ♥ღ
همه جا روی تو جاریست
خودت اما دیگه نیستی

نیستی اما مونده اسمت
تو ی غربت شبونه

آخرین ستاره بودی
توشب دلواپسی ها

خواستنت پناه من بود
تو غروب بی کسی ها

لحظه هرلحظه پس از تو
شب و گريه در کمینه

گل بوسه بی تو گم شد
بی تو پژمرده شد آواز

می شکنم بی تو نیستی
به سراغم نمی آیی که ببینی


بی تو میمیرم و نیستی

تو کجایی تو کجایی

که ببینی؟؟


پیوندهای روزانه
آپلود نايت اسكين
آپلود انواع تصاوير 2
آپلود انواع تصاوير
غير انتفاعي انديشه جهرم
آپلود
ماهنامه تخصصی کامپیوتر
حذف آیدی خود از سرویس یاهو
تست اعصاب
آپلود بیش از 5 فایل
دیکشنری آنلاین (از ... به ...)
ابزار وب
فرهنگ لغت آنلاین نارسیس
آپلود.......
آپلود.....
وبلاگ های بروز شده
شرکت خدماتی زاگرس رایانه
وبلاگ های فارسی
سلطان جاوا اسکریپت
چك كردن DNS براي ايجاد سايت
دیکشنری آنلاین
راهنمای 118 کشور
آموزشکده امام خمینی آباده
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
تیر 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
آذر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
مرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
آبان 1385
خرداد 1385
آرشیو موضوعی
عشقولانه
آموزش
پیوندها
¸¸.•*´دلتنگيهاي من براي عشقم¸¸.•*´
¸¸.•*´كوله پشتي¸¸.•*´
¸¸.•*´افكار خوشمزه¸¸.•*´
¸¸.•*´حرف های ساده هستی¸¸.•*´
¸¸.•*´هواداران برانجلينا¸¸.•*´
¸¸.•*´سحر¸¸.•*´
¸¸.•*´ترانه هاي نيمه شب¸¸.•*´
¸¸.•*´نازك نارنجي¸¸.•*´
¸¸.•*´پري كوچك دريايي¸¸.•*´
¸¸.•*´آواز سكوت¸¸.•*´
¸¸.•*´يكي را دوست  مي دارم¸¸.•*´
¸¸.•*´نگين مهر¸¸.•*´
¸¸.•*´درياي آرزوها¸¸.•*´
¸¸.•*´پاييز طلايي¸¸.•*´
¸¸.•*´بي بهانه¸¸.•*´
¸¸.•*´براي او¸¸.•*´
¸¸.•*´بهانه هايي براي بودن¸¸.•*´
¸¸.•*´لاله تب دار¸¸.•*´
¸¸.•*´شميم¸¸.•*´
¸¸.•*´دلتنگی¸¸.•*´
¸¸.•*´آن سوی خیال¸¸.•*´
¸¸.•*´دنياي عشق¸¸.•*´
¸¸.•*´دنياي هنر¸¸.•*´
¸¸.•*´عاشقانه باید زیست¸¸.•*´
¸¸.•*´ضیافت عشق¸¸.•*´
¸¸.•*´قاصدک¸¸.•*´
¸¸.•*´و خدایی که در این نزدیکی ست¸¸.•*´
¸¸.•*´مسافر¸¸.•*´
¸¸.•*´میعادگاه عشق¸¸.•*´
¸¸.•*´دختر آتش¸¸.•*´
¸¸.•*´آرتمیز¸¸.•*´
¸¸.•*´پونه¸¸.•*´
¸¸.•*´عارفانه با عشق¸¸.•*´
¸¸.•*´شب تنهایی¸¸.•*´
¸¸.•*´خال رخ هفت کشور ¸¸.•*´
¸¸.•*´ترنم¸¸.•*´
¸¸.•*´فصل عاشقی¸¸.•*´
¸¸.•*´عنکبوت های تالار مرگ¸¸.•*´
¸¸.•*´گلبرگی از گل عشق¸¸.•*´
¸¸.•*´پری یکی یک دونه¸¸.•*´
¸¸.•*´عسل ناز¸¸.•*´
¸¸.•*´خواهری¸¸.•*´
¸¸.•*´جینی¸¸.•*´
¸¸.•*´ناناز جون¸¸.•*´
¸¸.•*´زندگی و حسرت¸¸.•*´
¸¸.•*´نقره فام¸¸.•*´
¸¸.•*´سکوتی از جنس عشق¸¸.•*´
¸¸.•*´عشق یخ زده¸¸.•*´
¸¸.•*´صراحیه¸¸.•*´
¸¸.•*´مارگیریت¸¸.•*´
¸¸.•*´کوچه باغ مهتاب¸¸.•*´
¸¸.•*´مریم جون¸¸.•*´
¸¸.•*´دل نوشته ها¸¸.•*´
¸¸.•*´عشق (غزال)¸¸.•*´
¸¸.•*´دختر مشرقی¸¸.•*´
¸¸.•*´سونیا¸¸.•*´
¸¸.•*´گوش کن¸¸.•*´
¸¸.•*´شاپرک¸¸.•*´
¸¸.•*´ستاره سهیل¸¸.•*´
¸¸.•*´دست نوشته های یک دلمشغولی¸¸.•*´
¸¸.•*´شعر (آوا جون)¸¸.•*´
¸¸.•*´بزرگترین گالری هنرمندان¸¸.•*´
¸¸.•*´گلبرگ عشق (عسل)¸¸.•*´
¸¸.•*´دیوونه دوست داشتنی (آیلار)¸¸.•*´
¸¸.•*´دختر عاشق (هدیه)¸¸.•*´
¸¸.•*´خواب صورتی¸¸.•*´
¸¸.•*´ملیسا جون (عشق)¸¸.•*´
¸¸.•*´بدون هیچ مخاطب خاصی¸¸.•*´
¸¸.•*´بازی عشق¸¸.•*´
¸¸.•*´سیاوش خیرابی¸¸.•*´
¸¸.•*´دنیای خیال من¸¸.•*´
¸¸.•*´در جستجوی ......¸¸.•*´
¸¸.•*´دل خسته¸¸.•*´
¸¸.•*´عاشق تنها¸¸.•*´
¸¸.•*´دو خط موازی ...¸¸.•*´
¸¸.•*´عشق من¸¸.•*´
¸¸.•*´باهام بمون¸¸.•*´
¸¸.•*´Dawnload City¸¸.•*´
¸¸.•*´اشعار عاشقانه فایز دشتی¸¸.•*´
¸¸.•*´سوگند نیک¸¸.•*´
¸¸.•*´الهه شرقى (نگین)¸¸.•*´
¸¸.•*´انرژی مثبت¸¸.•*´
¸¸.•*´باران عشق¸¸.•*´
¸¸.•*´فاطمه و سیاوش خیرابی¸¸.•*´
¸¸.•*´باغ بهشت¸¸.•*´
¸¸.•*´بردی از یادم¸¸.•*´
¸¸.•*´شقایق جون¸¸.•*´
¸¸.•*´3 تایی ها¸¸.•*´
¸¸.•*´نجوا¸¸.•*´
¸¸.•*´ما بچه مدرسه ای ها¸¸.•*´
¸¸.•*´بهترین ستاره¸¸.•*´
¸¸.•*´یک دوست¸¸.•*´
¸¸.•*´آوای من¸¸.•*´
¸¸.•*´روی خط تو _ جیــــــــغ میزنم!¸¸.•*´
¸¸.•*´خدا ، عشق و دیگر هیچ¸¸.•*´
¸¸.•*´مرگ خاکستری¸¸.•*´
¸¸.•*´هماغوش¸¸.•*´
¸¸.•*´عشق ممنوع¸¸.•*´
¸¸.•*´خفته در تنگنـــا¸¸.•*´
¸¸.•*´با تو حکایتی دگر...¸¸.•*´
¸¸.•*´به دنيا بگوييد بايستد!!! ¸¸.•*´
¸¸.•*´اسیر عشق¸¸.•*´
¸¸.•*´Best Weblog¸¸.•*´
¸¸.•*´سورتمه¸¸.•*´
¸¸.•*´مت وندر (رز)¸¸.•*´
¸¸.•*´SASHA¸¸.•*´
 

 RSS

POWERED BY
داريوش علوي



آهنگ دوم وبلاگ



Button Graphics
Button Graphics
Button Graphics
Button Graphics
Button Graphics
Button Graphics
Button Graphics
Button Graphics
Button Graphics